سفارش تبلیغ
صبا
 تعداد کل بازدید : 521

  بازدید امروز : 1

  بازدید دیروز : 6

اشعار من

 
سزاوارترین مردم به خدمت، دانشمند است . [عیسی علیه السلام]
 
??
نویسنده: فاطمه حسینی ::: یادداشت ثابت - شنبه 97/2/30::: ساعت 10:45 عصر

"سلام ضمن خوش آمد گویی حضور شما عزیزان"

کپی کردن اشعار فقط با ذکر نام مجاز است +__+


 
نویسنده: فاطمه حسینی ::: سه شنبه 97/3/15::: ساعت 2:50 عصر

عاقبت رسید،انتهای حسِّ سردِ این دلم

انتهای روز و شب،به انتظارِ قلبِ غافلم

 

رفتنت که باز،بُرده عطرِ این شکوفه از تنم

روزهای تلخ،پشتِ هم دریده بطنِ ساحلم

 

سخته بعد از این هوای خشکِ عشق،باز تَرشود

سخته حل کنم بدونِ بوی یار،باز مشکلم

 

کاش بشنَوم صدای پای عشق،درمیانِ راه

کاش بودنت دوباره پُر کند تمامِ محفلم

 

درجهانِ من که تیرگی گرفت،رنگِ آرزو

کاش می رسید ختمِ روزگارِ سخت وباطلم

 

فاطمه حسینی


 
نویسنده: فاطمه حسینی ::: شنبه 97/2/29::: ساعت 11:33 عصر

شده آیا که کسی حال تو را درک کند

بدهد دل به دلت،غصّه تو را ترک کند

 

که به فکرت بزند راهِ دلت چاک کنی

به کنارش همه احوالِ بَدت،خاک کنی

 

سر و جانت بدهی اینهمه متروک شود

که جهانت به امیدش زِ ازل کوک شود

 

بنشینی به کنارش غزلی گوش کنی

نفسش را شنوی باز فراموش کنی

 

که فراموش کنی قاعده را باخته ای

قول سنگین دلت را به که انداخته ای

 

که فراموش کنی باز فراموش کنی

دل رنجور خودت،وعده به آغوش کنی

 

به همین بنده و عاشق شدنت شاد شوی

و فقط گاه ، به زندانِ دل ، آزاد شوی

 

بگریزی و بخواهی که دگر بار رسد

و تو را باز به حکمی ابدی، کار رسد

 

بشوی غرق در این گوشه که سرمست رسید

که ندانی که چه شد عشق به بن بست رسید

 

بشوی خیره و حیران که چرا سرد بشد

گل شاداب محبت، به شبی زرد بشد

 

بدهی سربه گریبان و ندانی چه کنی

که بدون نظرش رو به جهانی چه کنی

 

و به تدریج که با هر سخنی میشنوی

که چه دلسرد به آغوش خودت باز رَوی

 

تو فقط یاد بگیری پس از این خر نشوی

به دوتا عاشقتم ، قصّه ی از بَر نشوی

 

فاطمه حسینی


 
نویسنده: فاطمه حسینی ::: شنبه 97/2/29::: ساعت 10:36 عصر

ما و من در این جهان با بی دلیلی باختیم

از اوایل تا ابد با رقصشان بنواختیم

 

هر بلا آمد به سر گفتند:«تقصیر تو است

زلزله،سیل، این هوا را با گناهان ساختیم

 

کلِّ این قحطی و تحریم بهر موهایت شده

محضِ دنیایی جوان،شمشیرِ ارشاد آختیم

 

اختلاس هایی کلان در پیش پایت اندک است

در جهان با وصفِ مو،ما معصیت بشناختیم

 

در دلم آوار نفرت پس زبانم ساکت است

با همین آوار ها فریاد راه انداختیم

 

در درونم،ذهنِ من،تصویرها پرورده است

"با هجوم کینه ها در عمق دل ها تاختیم"

 

در کنارم با نفیری یک صدا پیچیده است

"ما و من در این جهان با بی دلیلی باختیم"

 

فاطمه حسینی


 
نویسنده: فاطمه حسینی ::: شنبه 97/2/29::: ساعت 7:57 عصر

تو به دردِ من رسیدی،به صدای روحِ بیمار

به همان شکسته قلبی،که شَود دریده انگار

 

دلِ مه جَبینت امّا ، شده گرمِ یارِ دیگر

شده خسته از نگاهت،به فلک،که کرده انکار

 

تو ولی به حال و روزم،نرسیده قلبِ سردت

نفست هنوز هر دم ، نگرفته بوی اجبار

 

دلِ سرد و بی فروغت،زده تیشہ پای مهرم

تو که بی گُنہ نبودی که شوی گرفته این بار

 

سرِ بی گناهِ یاران ، نرود به ظلم ، بَر دار

دلِ من چه ظالمانه، شده سر به دارِ بیدار

 

مَنِ پُر زِ شعرِ عاشق،خفه شد بہ لطفِ رویت

شده بغضِ این حوالی ، همه زیربارِ افکار

 

فاطمه حسینی


 
   1   2      >
 
 
 

موضوعات وبلاگ

 

درباره خودم

 

حضور و غیاب

 

بایگانی

 

اشتراک